پورنگ و ننه ملیحه free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
امروز بالاخره به دیدنم اومدن ... نمیدونم برای چی ؟ ....
برای تبریک عید شاید ...برای نوید دادن سال جدید ... یا برای خداحافظی از سال 84 و روزایی که با نبودن ماها گذشت ؟
.... خوشحال شدم ... چون فهمیدم هنوز خاطره هایی که با بودن من براشون ساخته شده ، به یادشون مونده ... اومده بودن سر خاک ! ... درد دل کردن ... فاتحه خوندن ... گل سرخ پر پر کردن و گوشه چشمی تر ... کاش میدونستن که از بودنشون و دیدنشون خیلی شاد شدم در آخرین پنج شنبه ی سال .....![]()

دلم میخواد منم کسی رو شاد کنم که میدونم هنوزم غصه داره .... چند سال پیش قرار دوستی گذاشتیم باهم !!!! ... هی ... دقیق نمیتونست بهارهایی رو که گذرونده به یاد بیاره ... ولی حدس میزدم به سن و سال خودم باشه (بالای یه قرن !...نه خوب ، شاید دو سه دهه کمتر ... یا بیشتر!) .... سالها بود جز بچه های مدرسه های شهر کسی با گل و شیرینی به دیدنش نیومده بود ! میگفت هیچ بچه ای نداره و افسوس میخورد از اینکه دیر به خودش اومده ....
کنارش نشستم و سر حرف رو باهاش باز کردم ... از خودم گفتم ، از خودش پرسیدم ...
فقط میگفت : تو جوونیش دلشو وقف دوستاش و خانواده ش کرده !
.... 
روزها ؛ شب میشدن و همیشه ستاره های شب بهش نوید تماشای طلوع خورشید زیباتری رو میدادن ( دست به قلم خوبی داشته )...

میگفت یه زمونی خوشبخت ترین آدم دنیا بودم .... خوشبخت بودم چون میدیدم که دوستم دارن ...اونا فقط شش هفت نفر بودن ... همه ی زندگیم بودن ...خواهرام ، برادرام ، دو دوستی که دیگه دوست نبودن ... انگار عضوی از خانواده م بودن .... از اینکه میدیدم یکی یکی به آرزوهاشون میرسن ، خوشحال میشدم ، انگار دنیا رو بهم دادن روزی که فهمیدم اولین کتاب رضا ، برادرم ، چاپ شد .... یا حتی روزی که سرش به سنگ خورد ! ... چون میدونستم راهش اشتباهه ولی جوون بود و فکر میکرد همیشه بهترین فکرا مال خودشه × ... خدا رو شکر کردم که زود فهمید و برگشت وگرنه معلوم نبود چه به سرش میاد ...
گفت و گفت و گفت ... تا رسید به اینجا که : .... و حالا من موندم و من
... نه ... منم و خدای من .... نمیگم از اینکه بهشون زندگی کردن رو یاد دادم پشیمونم .... نه .... فقط کاش یکی بود که یادم بندازه که با خودمم دوست باشم ... برای خودمم زندگی کنم ... به فکر امروزم باشم ...
امروز که با تو میگم ، همه شون اسیر خاکن ... اما من هنوزم با خاطره هاشون زندگی میکنم .... کاش منم ........................![]()

یادم نمیاد اون روز حرفاش چقدر طول کشید ، حرفاش به دلم نشسته بود .... یادم میاد چند دقیقه بعد از سلام علیک ، از داغی نورآفتاب که بهمون می تابید ناراحت بودیم و دم دمای رفتنم ... هوا هم مثل چشماش بارونی بود ..... روز عجیبی بود ... بهش قول دادم بازم به دیدنش بیام ... و سعی کنم مثل یکی از اون شش ، هفت نفر باشم .....
دو بار دیگه هم به دیدنش رفتم ... بازم کلی حرف نگفته برای گفتن داشتیم ... حرفای شیرین از روزای خوب زندگی ....![]()
امروز وقتی بچه ها به دیدنم اومده بودن ، بعد از مدتها به یادش افتادم ( و چه یار بی معرفتی .... بعد از مدتها به یادش افتادم !!!) ....
داشتم با خودم فکر میکردم ... چه طور میتونم به دیدنش برم ....اون از کجا میدونه من مرده م ! ..... یه روح چه جوری با زنده ها ملاقات میکنه ؟!!!! ....
اما چه زود خدا ندای دلم رو شنید .... و من دیدم سنگ قبری رو که اسم حک شده ی روش برام خیلی آشنا بود : ساقی صمیمی ! انگار مدتهاست که با هم همسایه ایم ...
و انگار حالا دیگه باید تو دنیای خودم بگردم تا پیداش کنم... ( احساس میکنم لفظ حرف زدنم شبیه جمله های کتاب سیاحت غرب شده ها !!! ... و چه زود ... وچه یار بی معرفـــ ... و من دیدم !!!!!!)
خوب بد نبود مرور بعضی چیزا توی آخرین روزای سال ...
ای وای ... من کلا فراموش کردم آداب مهمان نوازی رو !!!! ای داد بیداد ... از ننه ملیحه با این سابقه ی درخشان بعید بود ، بعد از این همه مدت ، این آخر کاری ، آبروریزی بشه !
پس از الان شروع میکنم ننه ! ... با حواس کاملا جمع ! .
..

سلام به بهار که دستاش پر از شکوفه های سرخ و سفیده ...![]()
سلام به بهار که این روزا از هر جایی که میگذره ردی از سبزی به جا میذاره ... ردی از زندگی ![]()

سلام به تو که منتظر اومدنشی ! (این فعل یه اشکالی داشت ؟!).... راستی عمو نوروزو توی کوچه تون دیدیش؟ ..... یه خورده شکسته تر نشده بود خداییش؟ ... بنده ی خدا ... معلوم نیست پسرش کجاست که پیر مرد باید هر سال این همه شادی رو دست تنها بین این همه ایرانی قسمت کنه !
من از اصل و اساس وجودم ارادت خاصی به ماه فروردین دارم ننه جون .... مهمترین مناسبات × زندگی من توی اولین روزای بهار رقم خوردن ... شامل تولد و وفات !...
اصلا برای همه همین جوره ... خودت فکر کن ببین ...وقتی بچه بودی، توی این سیزده روز عید ، به اندازه ی تمام روزای سال بدو بدو و بازی میکردی ، با بچه های فامیل ، دختر خاله ... پسر خاله ... دختر عمو .. پسر عمو ... نوه ی دایی ! ... دختر عموی بابا ! .... دختر دایی مامان !!! .... اوووووووووووو.... اصلا کلی فامیل پیدا میکردی ... فامیلایی که شاید سال به دوازده ماه نمیدیدیشون الا توی این چند روزه ی عید نوروز ! .... دیگه چی؟ .... عیدی بزرگترا .... لباسایی که بوی نویی میدادن ! ... ماهی قرمزای پولکی توی تنگ بلور که آروم و قرار نداشتن تا سیزده به در بیاد و از تنگ به در شن ! ....
چقدر باور نکردنی .... سالها همین جور دارن میان .... فقط چند تا عدد ... 84 ... 85 ...و ...86 ...
امسال چه طوربود ؟
سخت بود .... روزای پر کار ... همیشه خیلی دیر شب میشد !
... ولی خوب سختیهاشم شیرین بود .... چون همه ی اونها برای رسیدن به یه هدف بود ....
راستی هدف تو چیه؟ کی بهش میرسی؟ ... من؟...
آره ...منم یه هدف بزرگ دارم ... براش کلی هم برنامه ریختم ... اگه همه چیز خوب پیش بره و خدا بخواد تا سال 90 میرسم بهش !!!
....
نه ننه .... سال 90 هم زیاد دور نیست ... تا چشم به هم بزنی همه مردم توی کوچه و بازار تا به هم میرسن میگن :....مرغ و خروس و اردک *** سال نودتون مبارک !!!!!![]()

خلاصه ...
از صمیم قلبم دعا میکنم که امسال سال خوبی برای همه تون باشه .... خوب باشه یعنی پر از روزای شاد برقی برقی ! .... خوب باشه یعنی پر از خاطره های قشنگ .... خوب باشه یعنی یه سال به درد بخور توی دفتر زندگی ....سالی باشه که وقتی به آخرش رسیدین ، از خودتون راضی باشین .
آخ ... آخ .... من یادم رفت ...
اگه همچین دلتون خیلی خواست یه خورده خونه تکونی هم بکنین یادتون باشه که هنوز برای تمیز کردن شیشه ها زوده ، اینم گفته باشم که بعد نگین ننه ملیحه راهنماییمون نکرد !!!
شما از همون جمع و جور کردن کتاب دفترای مشقتون شروع کنین خوبه ![]()
عیدتون مبارک ... نوروز بر شما مبارک ...![]()


و :
شعر قطار اومده.... از مجموعه شعرهای نوه پورنگ ![]()
و بهترین عیدی یه مادر بزرگ اینترتتی برای نوه هایی که فقط ازشون خوبی دیده و بس ....
فقط یه جمله :


و همین بود همه چیز ...
یکی بود یکی نبود ما تموم شد
... مثل همه ی قصه ها .... قصه ی ما به سر رسید ، خوب یا بد ... کم یا زیاد .... غمگین یا شاد ... همین بود و همین ....![]()
![]()
این آخرین خونه تکونی ننه ملیحه بود ....
(مثلا ناراحت نیستم)
تا ....
تا ....
نمیدونم تا کی .... تا شروعی دوباره شاید
شاید تا وقتی که ، اونقدر دلم براتون تنگ بشه که هیچ دلیلی نتونه مانعم بشه برای دیدنتون و حرف زدن با شما....
شما رو به خدای خوبم میسپارم ، تا مطمئن باشم حتی لحظه ای هم نمیاد که فراموشتون کنه ....
یا صاحب العصر ...
اکنون که ثانیه ها تو را به تکرار می خوانند ٬
اکنون که تن خشکیده درخت سیب ٬ با حضور تو سبز می شود ٬
و گل های پژمرده عمر ٬ در تو به شکوفه می نشینند
آرزو میکنم همیشه باشی ٬ باشی تا یاس و شقایق٬ روزهای سرد زمستانه را در باران عشق تو بشویند .
باشی تا همیشه اقاقی در وصف تو بخواند و هیچ پرستویی دیگر هجرت نکند ٬
باشی تا من باشم ٬ باشی و مرا تا انتها ببری ٬ همآنجا که سرما به تو ختم میشود و رنگ سبز ٬ از تو ظهور میکند
باشی تا آن زمان که خدا ٬ خورشید را به تو عاریه دهد تا جهان همه از عطر گل های نرگس ٬ آکنده شود ...![]()

سلام بر آقایی که پیکرش در خون غوطه ور گردید
سلام بر غریب ترین غریبان
سلام بر لبهای از عطش خشکیده
سلام بر آن گونه های خاک آلوده
... و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها
کربلا حرم حق است ...
و هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازموده اند از دنیا نخواهند برد
امروز ؛ جمعه هیجده اسفند .... روز انتظار .... دعا کنید .

نام : غلام
نام خانوادگی : پرورده
محل تولد : بیمارستان
سال تولد : میگفت : برا ما افت داره زن جماعت آمار سن وسالمونو در بیاره !
محل زندگی : گیلان ( دوران خردسالی) ... آذربایجان (کودکی ) ... گیلان (نوجوانی ) ... تهران (جوانی ) ... بمبئی و کرانچی !
( میانسالی !)
بارزترین ویژگی : خطر پذیری زیاد
افتخارات :
کسب مدارک متعددی در رشته های :
دکترای ابتکاری تربیت شایسته ی کودک در یک ساعت![]()
مدرک فرا لیسانس زبان شناسی کودک![]()
تعمیر و تجهیز ماشین آلات سنگین کشاورزی ![]()
دریافت مدرک ایزو نه هزار و نهصد در آشپزی از دست پدر یانگوم در ژاپن!![]()
دیپلم افتخاری مهندسی سازه های بتنی ![]()
فوق تخصص کشف استداد ! (بن بن بن 2) ناشناخته از دانشگاه سوربن فرانسه ![]()
و پشت سر گذاشتن سه دوره کلاسهای آموزش بازیگری (به صورت آماتور)....![]()
طبق آخرین اخبار واصله ، چند سالی است در حال فراگیری حرفه ای بازیگری در هندوستان میباشد
سایر افتخارات :
داشتن نسبت فامیلی با خاندان پورنگیان (بزرگترین افتخار ) و شباهتهای ناچیزی به پورنگ ما!
گذراندن دوران اجباری در برره ![]()
دست دادن با آمیتا باچان در مترو
سی و سه بار تحت عمل جراحی قرار گرفتن (این که افتخار نبود البته ، افتخارش اینجاست که ...) توسط دکتر پیرپکاجکی
عکس گرفتن در کنار خرزو خان و حاجی بذر افشان !
( برای آخرین بار )
ردیف کردن 6 تجدیدی در سال اول دبستان اونم یک جا
چهار بار حاضر شدن به موقه ، سرکلاس درس در طول 31 سال تحصیلی گذرانده تا به اینجا !
563 بار سر کار گذاشتن مش رجب و بچه ی یازدهمش و ثبت نامش در کتاب رکوردها![]()
هفت بار پختن قرمه سبزی در یک روز با لوبیا چشم بلبلی
رد شدن از فاصله ی یک متری خسرو پرویز و خپلی پر دردسردر سوم ژانویه 1996![]()
القاب :
بچه با مرام
تکآور ![]()
نی قلیون ![]()
مو قشنگ ![]()
پروفسور پرورده ![]()
سوسک کش (دال بر شجاع بودنش)
تیریپ خفن !![]()
قراره تعطیلات عید نوروز ، بعد از شش سال به ایران بیاد ...
فکر میکنید تو این چند سال ، چه فرقی کرده ؟![]()

دی شکفت از گل بن و امروز شد .... ای عجب امروزها دیروز شد !
سلام ... یه سلام اسفندی .... نه اون اسفند سی و سه دونه نه ! ... اون یکی اسفند .... به دوازدهمین ماه سال شمسی گویند .
گفتم اسفند ننه .... یاد چی افتادی ؟ .....
زود بگو .... نه فکر نکن زوووووووووووود باش ....
روز درختکاری ؟
اربعین ؟
روز نیکوکاری ؟
روز رعایت حقوق مصرف کنندگان ؟
چهارشنبه سوری ؟
عیدی آخر سال ؟
همیار پلیس ؟!!
ملی شدن صنعت نفت ؟ !
آجیل شب عید ؟!!!
خونه تکونی آخر سال ؟ @ !
این آخری یه کمی به جواب نزدیک بود ....
خونه تکونی خونه ی ننه ملیحه .... خوب فکر کن ... یادت میاد پارسال توی همچین روزایی اینجا چی خوندی؟
آفرین ... میدونستم نوه های من یکی از یکی باهوشترن ....
الان دوباره وقتش رسیده که قصه ی پارسال تکرار بشه ....
دوباره خداحافظی تا سال بعد ....
اما امسال دلم نمیاد برم ....یه چیزی اینجا ، توی گلومه ؛ نمیذاره حرفمو بزنم ... فقط ... فقط ... دلم برای تک تکتون و تمام روزهایی که با هم دیگه و به یاد هم به شب رسوندیم ؛تنگ میشه ....
برای آبجی زهرا و کنکور ...
برای سحرم ...
مهتابم ...
بهارخانوم همیشه بهار
کوثر و یاسمین عزیزم ....
گلنسا خانوم و میترا و رمضون و پامچال !...
بی بی ماندانا و ننه ملوک !
خانواده ی نازیا !
سروه ی عزیز دلم ...
حسنای نیکم ( والبته کنکور !)
النازم ....
نسیمم ....
زهرای عزیز ...
مهسا خانوم ....
عاطفه ی عزیزم و نجواهای دلش ....
فنگوله حتی ...
رشا و دفتر خاطراتش !
ممولی و بچه های مهد ....
لادن گل ....
گلنارم (و کنکور !)....
مریم گلم ...
نرگس ....
مظهر خانومم ....
ایرسای خوش فکرم ...
رویای من که مثل یه رویا بود و
یه دفه ناپدید شد !
شیما خانوم ....
نفیسه ی گلم ...
عطیه عزیز ....
دریا خانوم ...
فائزه و گلیجان ....
عارفه کوچولوی خودم
که دیگه برای خودش خانومی شده ...
الهام و لب خندونش ....
حتی دختر بارانی !
صبا و صباح نازنینم ...
زهره خانوم ....
یکتای من ....
نازنین یار ....
محیا و طبیعت همیشه زنده ش
سروین مهربونم ...
کتایون و انسیه خانوم عزیزم ....
نوه مشکوک!!!!
بچه مثبت ...
(ماشالله چقدر زیادینا !!!! .....)
میترسم خدای نکرده خودم چشمتون بزنم ! چه برسه به غریبه ها !
اگه مجبور نبودم محال بود که چفت و بست این خونه رو محکم کنم و برم .... آخه اونور سال همه چی عوض میشه ...
و ننه ملیحه برمیگرده همون جایی که باید باشه .... ( آره ... همون بهشت دیگه !*)
زندگی کردن بین زنده ها ؛ خیلی خوب بود ... اونم از توی اینترتت که کمتر کسی غمهاشو با خودش میاره توش.... هر روز میشد دلیلی برای شاد شدن و لبخند زدن از توش پیدا کرد .... و چه روزای خوبی بود .
الان میتونم با دنیایی از خاطره های خوش برگردم به اون دنیا ...
هر روز از همه تون یاد میکنم و برای شاد موندن روزای زندگیتون دعا ....
ولی .... صبر کنین ببینم .... من مجبور نیستم در خونه مو ببندم به روی مهمونام ... میتونم از یکی از نوه های گلم خواهش کنم تا مادربزرگشون از سفر آخرت برمیگرده ، خونه ی قدیمی شو آب و جارو کنه و با مهموناش برو بیا داشته باشه ...
چی؟ ... بعضیا دارن یواشکی اون پشت ؛ مشتا قایم میشنا .... یعنی من .... یعنی شما ... آره ؟ ... به مامان بزرگ و بابابزرگ خودتونم همین جوری کمک میکنین ؟ .... همین جوری هواشونو دارین ؟ ....
نه ننه ... کمک کردن که زوری نمیشه ...
کی قبول میکنه از این به بعد گلدونه ی خونه ی ننه ملیحه بشه ؟
از کوثرم
برای دعوت ننه ملیحه به این بازی نمیدونم چیی چی که این روزا مد شده ؛ متشکرم ...
و قول میدم اگر عمری باقی باشه ، شب یلدای سال ۸۶ ، برای احترام گذاشتن به همه ی خوبیهاشون ، در این بازی شرکت کنم ( چه حرفا ! ننه ملیحه و بازی !)
پیر شین .... خدا پشت وپناهتون ....
ای آنکه به من زمن تو نزدیکتری ...ناکرده بیان زحالتم با خبری قلب و بصرم به نور خود روشن کن ...
سلام به همه ی مهمونای همیشگی خونه ی خودم ... به به ...میبینم که اصولا این روزا اعصاب قریب به اتفاقتون قاراش میش میباشد ...![]()
اشکالی نداره ننه ....محض حفظ آرامشتون یه نخسه براتون میپیچم ... قبل از ورود و بعد از خارج شدن از این دنیای شیشه ای یه جوشونده ی بو مادرون ! (گلای کوچولوی زرد رنگ) بخورین ... یه کمی زیاد تلخه ولی خوب به خاصیتش فکر کنین ننه جون ، نه تلخیش ...

امروز روز میلاد پدر بزرگوار؛ ثامن الائمه(ع) هست ...امام موسی کاظم (ع).... و یکی از اون روزایی که مشهد پر برو بیاست ...
این روز قشنگ بر همگیتون مبارک .... ![]()
راستی این روزا رو چه جوری به شب میرسونین ؟
الان که قدم رنجه کردین و تشریف آوردین خونه ی ننه ملیحه و از تنهایی درش آوردین ؛ بشینین فکر کنین یه بانکي دارين ( ما قدیمی ترا یه صندوقچه ی قدیمی داریم !) که صبح به صبح بعد از خروس خون یکی از غیب 86400 تومن پول براتون میذاره توی بانک ... فکر کن که فقط تا آخر شب وقت داری که همه ی اون پولا رو خرج کنی ؛ چون بعد از ساعت 12 شب همه ی پولا پر ! مثل کلاغ پر ... گنجشگ پر .... طیاره پر
... یه چیزی شبیه همون داستان فرنگیا ، کفشای بلوری اون دختر خاکستر نشین !و بعد از نیمه شب و ... ![]()
خلاصه .... چه جوری پولاتو یه روزه خرج میکنی؟ .... حتما تو هم مثل منی دیگه
... اصلا و ابدا نمیذارم تا آخر شب یه قرونشم کف زمین بانکه بمونه ! .... همه شو خاکشیر و جارو شمالی ! و ماهی و مرغانه میخرم
(حتی اگه لازم نباشه ! ... پول مفته دیگه ...)
خوب حالا اگه بهت بگم تو سالهای ساله که یه همچین بانکی داری چی؟
تو یه بانک داری .... بانک زمان .... هر روز صبح یه نفر که از همه بیشتر دوست داره ، میاد و 86400 ثانیه اعتبار میذاره توی بانکت
... توی صندوقچه ت یا حتی شاید زیر متکات ! .... همه ی این اعتبار تا آخر شب تموم میشه .... دیگه هیچ راه برگشتی نیست و یه ذره از این زمان هم برای فردا باقی نمی مونه ....

به دیروز فکر کن ... چند ثانیه رو برای خودت و همون که تو رو بیشتر از همه دوست داره خرج کردی ؟
چند ثانیه رو برای فکر و خیالات و آرزوهات ... چقدرشو به دیگرون بخشیدی ؟ ..... چقدرشو الکی الکی برای هیچ و پوچ دور ریختی ؟.....
دعا میکنم هر شب موقه ی خواب خوشحال ترین بنده ی خدا باشی و به خودت بگی : فکر کنم امروز من بیشتر از همه ی آدما سود کردم ...
خوب دیگه حرفای من تموم شد ... میتونین برین به ادامه ی دعواهاتون برسین
.... با آرزوی موفقیت روز افزون در این امر خطیر برای شما ....پیروزی از آن شماست ( تقویت روحیه !
)
با ادامه ی این دعوا یه نفر هر روز خوشحالتر میشه و یه نفر هم هر روز دلخورتر ... شما طرف کدومین؟ ![]()

فقط یه چیزی رو من بگم :
ننه همیشه احترام بزرگتر رو نگه دارین .... نکنه خدای نکرده بی احترامی به کسی که حتی یه روز از شما بزرگتره بکنین
.... حتی اگه اون برگتر فلان باشه و بهمان .... ![]()
خدا نگهدار نگاهتون ....![]()
مهتاب عزیزم ؛ منتظر نباش ... یه روح صدا نداره ... اینو گلنار بیشتر از همه میدونه ...
هر حرف داری بگو ، میشنفم دخترم ... اما بین ما فقط یه صفحه ی شیشه ای خواهد موند ...
سلام به همه ی ساکنان این سرزمین ...
برای لادن :
ننه تو منو بکشتی ... خوب سوالتو بگو دیگه دختر .... صد در صد بهش جوابی قانع کننده میدم ! ( اصل اول : اعتماد به نفس )
برای ستاره :
ننه جان به دوست قدیمیت سلام برسون اول .... بعدم اینکه دوست دارم رک و پوسکنده بگین چی میخواین درباره ی پورنگ بدونین ؟ از چی ؟ تا بگم ...من منظور پنظور حالیم نمیشه ... (اصل دوم : صراحت بیان )
برای الناز :
هنوز در حال مکاشفه در باب تره خورد کردن یا نکردن برای تو هستیم!!! ( اصل سوم : تامل )
برای عاطفه :
معرکه گیری را پایانی نیست و نبوده و نخواهد بود ! ... اونقدر هر هر و ترتر به راه انداختم تا کسی که توی اتاق کناری بود بیدار شد.... (غ...ص ...ه ... ) ولی به من میگن ننه ملیحه ؛ لالایی هام دیو سفید رستم اینا رو خواب کرد !... (اصل چهارم: صرافت)
برای کوثر :
مهمونی زوری رفتن هم خیلی کیف داره ها ؛ نه کوثرم ؟ .... همه ی آدمها توی تنهاییاشون دلشون برای خود واقعیشون تنگ میشه و بهش فکر میکنن ... ولی هرگز اونو لو نمیدن ... ( اصل پنجم : برگ برنده)
برای سروه :
نوستالوژی => این واژه دراندیشیدن به دیروز و دیروزها معنا پیدا میکنه ... دوست داشتن ؛ دختری مثل تو پایانی نخواهد داشت ؛ همون طور که لذت تماشای نور خورشید در شفق و فلق .... ( اصل ششم : در اوج ماندن )
توجه : این یک اخطار جدی است توجه :
گوش دادن به این برنامه ی رادیویی در ساعات بعد از نیمه شب اکیدا ممنوع است .
به ویژه برای کودکان بالای 12 سال
آینده چه جوری درست میشه؟
چه جوری با تهیه کننده آشنا شدی ؟ اولین بار چی بهش گفتی؟
تهیه کننده چه رنگیه ؟
بقیه ی تهیه کننده ها چی؟
گذشته از شوخی ، اگه بخوای تهیه کننده ی برنامه تونو معرفی کنی چی میگی؟
و حرف آخر در مورد تهیه کننده ؟
چه شرطی برای همکاری با یه مجری کودک در برنامه داشتی؟
چرا امیرمحمد ؟
فقط همین ؟ دیگه چی ؟
یادت میاد ؛ وقتی خیلی کوچیک بودی از تو به مادرت چی میگفتن؟
از مادرت بگو ؟
و یه جمله به مادر ؟
از بچه های فامیل بگو ؟!
از عسل ؟
آتنا ؟
پس ریحانه چی ؟
و راحله ؟
بهشون چه سر مشقی دادی ؟ مثلا توی درسای عسل !
اگه بگه چرا باید این کارو بکنم میگی ....؟
با این وضع وقتی از مدرسه برگشت چی بهش میگی؟
واگه این جوری =>
بیاد بگه بیست نشدم چی ؟....
مدل ماشین ؟
از چی خوشت میاد ؟ به جز خوراکیها ننه!
بهترین نصیحت بهترین عموی دنیا به بهترین بچه های دنیا ...
دلت میخواد امسال چه جور پورنگی باشی؟
طرفدار چه تیمی هستی ؟
برای دیدن بازیهای این تیم معمولا به چه ورزشگاهی میری ؟
کجا تشویقشون میکنی؟
و سرانجام چی میشه؟
صحبتت برای یه استقلالی چیه ؟ (آخه ننه ملیحه رو چه به این صحبتا !)
تعریفی از ایران؟
بهترین آرزو برای ایرانیان ؟
موندگار ترین یادگاری ؟
به نام خدای عطش ... علقمه ... عاشورا ...خدای اباعبدالحسین .....
سلام ...سلام ...علیک سلام به روی ماهتون .... به صورتای نشسته تون
احوال شما ؟
شکر ... منم خوبم ننه....
این احوال پرسی هم چیز به درد بخوریه ها ...به آدم الکی الکی احساس محبت و مهربونی و دوستی و ... میده ...البته به اثتصنا (یکیش با ث بود نمیدونم چندمیش ! ...) خونه ی ننه ملیحه که توش همه مثل یه فامیل هستیم ؛ در همه جا میتونه یه شروع خوب باشه ...

این روزا حسابی همه جا بساط جشن و شادی به پاست ... اینم یکی از همون جشنای ملیه ... اون روزایی که مردم برای جشن امروز و این سالها ؛ از توی خونه ها شون به خیابونا می اومدن ... ا ِ ی برای ننه هایی هم پر از دلشوره بود ... تا روتو بر میگردوندی میدیدی ای داد ... کجا رفت باز این پسره ! .... باید دست از کار و زندگیت میکشیدی و یه گوشه میشستی و شروع میکردی به خوندن آیه الکرسی ... ولا یعوده حفظهما و هو علی العظیم .... که نکنه خدای نکرده یه چیزیش بشه ... ولی برای جوونای اون روز این حرفا معنایی نداشت ... اصلا انگاری داغ بودن ...نمیدونم ...انگار اینکه فلان ساعت سر فلان میدوون جم شن و شعار بدن و با مامورای شهربانی در بی افتن براشون یه جور سرگرمی شده بود ... یه بازی ... بازی با جونشون .... ولی یه چیز دیگه هم بود ... خط دادن و حرفای محکم و بی برو برگرد یه ناجی شاید ...
شماها چقدر از کسی که رهبری بزرگترین انقلاب قرن بیستم رو قبول کرده بود میدونین ؟
تا حالا کسی بهتون گفته بود که وقتی اون مرد قصه مون تصمیم گرفت دیو رو از سرزمینش بندازه بیرون چند سالش بود ننه؟ ... خودتون فکر کردین بهش ؟ جوونی اون مرد رو دیدین هیچ وقت ؟... امام خمینی وقتی شصت ساله بود مبازره رو شروع کرد ... از دهه ی چهل ! .... عجیب به نظر میاد نه ؟ ... یه لحظه خودتو بذار جای اون ... اگه تو بودی چی کار میکردی ؟
من که خودم میگفتم : من که عمر خودمو کردم ... هر سختی رو هم که بوده کشیدم ... دیگه بقیه ش دست جووناست ... کسی که تازه اول جوونیشه باید به فکر روزای پیری و ... خودش باشه و کاری بکنه ...
راستی چرا بین اون همه جوون با فکرای بزرگ یه پدر بزرگ ؛ دست به کار شد ؟
شاید چون نباید همیشه کار بابابزرگ و مامان بزرگا لالایی خوندن باشه ... یه روزی هم میاد که اونا باید بچه هایی رو که خواب رفتن بیدار کنن تا از زندگی جا نمونن ...
راستی این چند روزه از جعبه ی جادو یه عالمه شعرای مربوط یه اون روزا رو میشنفین ... تا حالا از خودتون پرسیدین قبل از انقلاب .... سرود ملی این سرزمین چی بود ؟
میخوام تیزهوشاتونو سوا کنم ... کسی که قبلا به این موضوع فکر کرده به من بگه ....
وای ... چقدر حرفای امروز با همیشه فرق داشت ... البته با همیشه که نه .... اصولا امسال حرفام یه جور خاصی شدن ....
وقتی میرم سراغ حرفای خاک گرفته ی پارسال میبینم از زمین تا آسمون با امسال فرق دارن .... پارسال دور همی کلی میخندیدیم ... به همدیگه ... به آقای شهریـــ ...نمازای آفتاب برشته ... روشهای قاپیدن عکس....رئیس کاراگاه گجت اینا .... ننه ملیحه و مسابقه مورچه قرمزه !....راه و رسم زندگی ننه ملیحه ای ...خداحافظی شیرین دم عید به
به ترک دیوار ! .... ولی امسال کمتر .... شاید چون دیگه این دنیای اینترتته اون قدری بزرگ شده که راحت بتونی چیزی برای خندیدن توش پیدا کنی ... دیگه از ننه ملیحه ای چون من انتظار نمیره که هر روز تو خونه ش بساط هـــِر هـِر و تِر تــِر راه بندازه و بعد در خونه شو برای مهموناش باز کنه .... میره ؟ .... نه جون ننه .... اگه میره تعارف نکنینا بگین حتما .... لحاظ میشود ....
اما هنوز که هنوزه پند و اندرز خریداری نداره ... یاد دادن روشهای ثواب کردن و خوب بودن هم .... شاید همه بلدن که نمیخوان .... شایدم همه منتظرن تا بقیه یاد بگیرن و بعد نوبت خودشون بشه ... چه میدونم والا ... آخه مدتهاست که یه روایت (برای من تکون دهنده بود ) از محمد (ص) یه جایی شنیدم ؛ در مورد نمازه ... ولی همش دل دل میکنم که بگم یا نگم .... میگم صبر کنم تا فرصتش پیش بیاد ولی هیچ جوری این فرصت جان ! پیش نمیاد ... بیا دیگه ... به جون من ... بیا پیش فرصت جون ! ... شاید وقتی که خودم کامل شدم ... بدون هیچ عیب و نقصی !!! اون وقت شما رو بکنم شاگردای مکتبم ... ولی هنوز خیلی زوده ...
راستی چقدر این روزا ایراد حرف و بحث و سخنان گهر بار در مورد خان پورنگ ما کم شده ها؟ ... چرا ؟ ... دیگه نمیتونیم جایی معرکه بگیریم ! ... چه بی رونق شده کار و کاسبی این روزا ها!!!! نه ننه ؟؟؟؟ از طرفی دیگه پورنگ هم طاقتش طاق شده ... در بعضی موارد ... لطفا زین پس حرفای حساب شده تری رو منتشر نمایید.

ای خدا ، خدای خوب من ؛ امروز از تو میخوام به همه ی انسانهای خوبی که تا امروز از زمین ما رخت بربستند و پیش تو اومدن رحمت بفرستی و از عذاب انسانهایی که خطا کار بودند ، در گذری .... ( الهی آمین ....بلند تر بگو ... نشنفتما ننه ! )
خوب من ، شکر از برای همه ی چیزایی که دیدی میخوام و بهم دادی و شادم کردی .... و همه ی چیزایی که دیدی میخوام و بهم ندادی ولی با نبودنشون ؛ امروز باز هم شادم ...
و خدایا قسمت منتظرانش کن ؛ دیدن کسی رو که عمریه منتظرشن .... الهی آمین
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت *** جانم بسوختی و به خدا میسپارمت
به امیدی که شاد باشین *** خرم و همیشه آزاد باشین
دلتون شاد تــــوی دنـــــیا *** بـر لبتـــــــــــون نام خـــــدا
دهه فجر بر فجر آفرینان مبارک ![]()
گفتم فجرآفرینان نه شماها .... ![]()
حالا ... این دفه رو بر شما کوچولوها !!! هم مبارک ننه جون ...هر چی باشه تا اسم جشن و شادی میاد همه به بچه ها فکر میکنن ....
امروز حرف خاصی ندارم ... فقط و فقط برای خونه تکونی اومدم .
..
آخه میترسم تا چند وقت دیگه خونه مو اونقدر خاک بگیره ... که دیگه چیزی ازش باقی نمونه و فراموش بشه ...
برای یه سوپ ریز خوشمزه یه مدتی باید دندون روی جیگر بذارین تا من مشورتامو بکنم و بیام براتون بگم که .... که .... که ...![]()
ترجیح میدم امروز اختصاصا با چند تایی حرف بزنم ...
اول نسیم خانوم
ننه جون فکر کردم یه مدتی خونه م ساده و یه دست باشه بهتره .... محض تنوع ... تحمل کنین دیگه :
اون بیماری که دفه ی قبل ازش گفته بودم : سنگ کلیه بود ...که باهوشترین آبجی زهرای دنیا بهش پی برد ... که انشالله خدا قسمت دشمناتونم نکنه ننه ... جون آدمیزاد بالا میاد از درد ...
و خواب عجیب گلنار کوچولو ... ! واقعا آدم میمونه چی بگه ... همه رو خواب دیدی؟
خدا رو صد هزار مرتبه شکر که کابوس نمیبینی ننه .... احوال پرسی و این جور چیزا خوبه ....
راستی خیلی خودمو از بابت سوالی که ازتون پرسیده بودم (مرگ) ملامت کردم :
آخه ننه ... این بچه ها هنوز اول زندگی و جوونیشونه ... هزارتا امید و آرزو دارن ... این چیزا چیه بهشون میگی و تو فکر و خیال میندازیشون !
اصلا به تلافی اون سوال قبلی به این سوالا فکر کنین :
وقتی به دنیا اومدین ؛ خانواده مسرور شدن یا محزون ! (فکر کنم این یکی به مراتب والایی بدتر از سوال قبل بود !)
آخه یه محدثه خانومی بود که میگفت وقتی من بعد از 4 تا پسر به دنیا اومده بودم ، فامیل دسته گل تزیین شده با پارچه های مشکی خریدن و با چند تا جعبه دستمال کاغذی ! در کنار بالین مادرم در بیمارستان حضور به هم رساندن و تا پاسی از شب اشک ریختن !!!!!
ای ننه ... بگذریم از این حرفای خاله زنکی زنان کوچه نشین !..
هر که را گوشه اختیار افتد .... با سلامت بماند و با دل شاد !
هر چی سرت به کار خودت بیشتر گرم باشه ... سر و گوشت راحت تره ...
هم پسر خوبه هم دختر ....
راستی ببینین این کوچولو رو میشناسینش :
فکر کنم گم شده که داره گریه میکنه ... !
به این تصویر نگاه کن ... با دقت !![]()

خدا کنه همه ی بچه ها همیشه سالم و روپا باشن ...
الهم اغفر للمومنین و المومنات ...![]()
والسلام ...
سلام به همگی ...
حالتون چه طوره ننه ؟

بنده که در حال حاضر حالم بهتر از این نمیشه ..الحمدلله ....اصلا چی بهتر از اینکه آدم سالم و سلامت غروب به غروب بره کنار حوض نقلی خونه ش بشینه و به شمدونیا آب بده و بوی بهار نارنج و بوی خاک نمدار دیوارای کاه گلی به مشامش برسه ! (احساس میکنم این توصیفات برای فسل زمستون زیاد مناسب نبودن!!!!![]()
)....و خدا رو ثد هزار مرتبه شکر...
از اهوال پرصیای شما دیگه ! ...
انگار این چند روز پیش بدترین روزای زندگیمو گزروندم اونم فقط به خاطر یه سنگ کوچولو!... اونقدر درد میکشیدم که دیگه واقعا غزل خداحافظی رو داشتم میخوندم ! و مرحوم میشدم ...البته برای دومین بار...
....
اصلا چرا اینا رو اینجا میگم من ؟ ... هر چی بود به خیر گذشت ... به قول بابا الطفات : یه بلایی تو راه بوده که الحمدالله به تو گرفته ننه ... زیاد آخ و ناله نکن حالا ! ....
اگه آدم یه انسان دلسوزی همچون بابا التفات تو زندگیش داشته باشه ها دیگه اصلا نیازی به دشمن نداره که !
آخه ، آقا ... بلا به مرغ و خروس و کاسه بشقاب عتیغه میگیره نه جون آدمیزاد !
خونه مونو بگو ... چه خاکی گرفته ... اومدم که حسابی آب و جاروش کنم ...
و حرفای امروزمون اینجوری شروع میشه که :
دوباره ماه محرم رسید
ببینم شمام احساستون مثل منه؟ ...
با گفتن :محرم ، عاشورا ... شام غریبان ..... غم و اندوه به دل آدم هجوم میاره ...

پنج شنبه های هر هفته بعد از نماز ظهر زیارت عاشورا رو میخونیم ودائم زمزمه میکنیم :
الهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد ........ التی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله الهم العنهم جمیعا ...
اما وقتی همین کلمات رو توی ظهر عاشورا میگیم ؛ همه چی فرق داره ... کلمه ها محکم تر گفته میشن ... انگار از ته دل به زبون میان...
بیشتر از همیشه به دینمون و سرگذشتش فکر میکنیم و شاید بیشتر از همیشه به ایمان و اعتقادمون افتخار میکنیم ...
از همه ی شما التماس دعا دارم ...

چند تا نکطه هم در مورد خونه تکونی قبلی بگم :
اول اینکه زهرا حاج حیدری هیچ فرد خاصی نیست یه اسم کاملا معمولی که متعلق به یه گوشه ای از این دنیای اینترتته ...
اون شعر قشنگ : یه گردی .. دوتا گوش هم ... مطعلق هست به شاعر قدیمی شعر بچه ها: مصطفی رحماندوست
و صوال امروز که خیلی دو دلم در مورد پرصیدنش
...
نمیدونم بگم؟
نگم؟
الان وقط این حرفا نیست ؟ ... هست؟...
اصلا میگم هر کس قبلا توی تنهاییحاش به جوابش فکر کرده جواب بده :
مقدمه : میدانیم که هر شروعی پایانی دارد و هر سلامی خداحافظییی به دنبال دارد ! و هر تولد یک مرگ !
مرگ حق میباشد ... مرگ حق مسلم ماست !!!!
صوال :بعد از صد و بیست سال دوست دارین چه جوری دستتنو بذارین تو دست حضرت عزرائیل و برین بالا؟
وقتی که همه دورتون جمعن ؟ یا تنهایین؟
یهویی بیاد دنبالتون یا کم کم و با اصلاع قبلی ؟
راستی میگن :حضرت عزرائیل قبل از قبض روح کردن بنده های مومن خدا ؛ اول از خودشون اجازه میگیره ؟ ....
اگه انشالله تو هم اونقدر خوب باشی که ازت اجازه ی قبض روح بگیره ؟ .... اگه بچه ها ، و نوه هات دور تا دورت برای سلامتیت دعا بخونن و شب تا صبح اشک بریزن ... چی؟ ... به عزرائیل اجازه میدی؟
زمینه : انگار اون دردی که چند روز پیش به سراغم اومد بد جوری متحولم کرده ؛ پیداست ... نه ؟
من خودم دوست دارم که اول تاوان همه ی گناهایی رو کردم توی همین دنیا پس بدم و ....
ای بابا ... چرا من دارم اینا رو میگم ؟ ...
نا سلامتی سالها پیش مرحوم شدم .... همه جا فراموشی ...اینجا هم ؟ ![]()
حرف آخر اینکه :
کوله بار زندگیتونو پر کنین از تجربه های دیگران ...
(به این کار میگن زرنگی ننه؟)
